به روی شط وحشت برگی لرزانم ،
ریشه ات را بیاویز .
من از صداها گذشتم .
روشنی را رها کردم .
رؤیای کلید از دستم افتاد .
کنار راه زمان دراز کشیدم .
ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند .
خاک تپید .
هوا موجی زد .
علف ها ریزش رؤیا را در چشمانم شنیدند :
میان دو دست تمنایم روییدی ،
در من تراویدی .
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم :
« نه صدایم
و نه روشنی .
طنین تنهایی تو هستم،
طنین تاریکی تو . »
سکوتم را شنیدی :
«بسان نسیمی از روی خودم بر خواهم خواست ،
در ها را خواهم گشود ،
در شب جاویدان خواهم وزید . »
چشمانت را گشودی :
شب در من فرود آمد .
دست از سرم بردارید ای ثانیه های پر ز تنهایی ........دست از سرم بردارید و بدانید
من تنها نیستم.........
فقط دیر شده همین.
چند لحظه ای دیر کرده ، او می آید . می دانم که می آید...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 16:43 توسط فرشته |
سیاه جامگان در خونند .
درخود می غلتند و می رقصند . مدام می چرخند و می خندند .
انگار شادی شان ابدی است .
و هزاران و هزاران بار می گویند و باز هم تکرار می کنند .
آوازی می خوانند برای غم و شادی شان ! دیوانه اند که می خندند .
ساده دلند که می خندند .
ـ
خیانت تمام شده ! دیگر به دنبال عزیزان نمی گردند .
دیگر حسرت گذشته را نمی خورند . دیگر ، به گذشته بر نمی گردند .
این است شادی آسمان ها .
این است شادی خداوند حسود .
و این است شادی من ...!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:57 توسط فرشته |
تنهاتر از یک برگ
با بار شادیهای مهجورم
در آبهای سبز تابستان
آرام می رانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غم های پاییزی
اکنون تو اینجایی
گسترده چون عطر اقاقی ها
در کوچه های صبح
بر سینه ام سنگین
در دست هایم داغ
در گیسوانم رفته از خود ، سوخته ، مدهوش
اکنون تو اینجایی
،،
ما بر زمینی هرزه روییدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
ما ( هیچ ) را در راهها دیده ایم
افسوس ، ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ، ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت ، زیرا دوست می داریم
دلتنگ ، زیرا عشق نفرینی ست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:26 توسط فرشته |

می ترسم از نبودنت و نرسیدنت
می ترسم برای آخرین بوسه
می ترسم از آخرین دیدار و آرزوی به آغوش گرفتنت ، می ترسم دگربار
نتوانم حس کنم لبانت را بر لبانم .
می ترسم دیگر نتوانم چشمانت را از نزدیک ببینم ، درست موقعی که حس
می کنم لبانت بر لبانم را .
می ترسم دگر نتوانم بوسه ای بدزدم از دستانت و تو دوباره بخندی از
اینکه من باز هم اول شدم .
خواستنی من !
بیا که می ترسم چشم انتظار تو تا به آخر عمر بمانم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:32 توسط فرشته |
تمام عطرهایم از نفس تو ساخته شده و قشنگترین ترانه ها را به خاطر
تو بر لب جاری می کنم ... !
راستی شاید !
به تو گفتم : چی ؟
که من بی تو هیچم ... ؟ !
فکر نمی کنم .
چون اگر به واقع از زندگیم خارج شوی ... هیچ تغییری ایجاد نمی شود .
یعنی ممکن است که ازین هم بدتر شود ؟
دیگر خسته شدم ازینکه مدام گفتم : دوستت دارم.... دوستت دارم
دوستت دارم عوضی....
فکر نمی کردی به اینجا برسم نه ؟
خود آشغالت این را خواستی . می خواهم به جای دوستت دارم بگویم.......
از تو متنفرم......از توی کثافت متنفرم از توی پست فطرت احمق متنفرم....
دوست دارم در همان آتشی که مرا سوزاندی بسوزانمت .
نمی دانم وجود تمام مردان همین گونه است یا فقط او !
روز و شب ها رفت .
من بجا ماندم در این سو ٬ شسته دیگر دست از کارم .
نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش
نه خیال رفته ها می داد آزارم .
لیک پندارم ٬ پس دیوار نقش های تیره می انگیخت
و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن می ریخت .
تا شبی مانند شب های دگر خاموش
بی صدا از پا در آمد پیکر دیوار :
حسرتی با حیرتی آمیخت .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:55 توسط فرشته |
می خواهمت ولی دوری... خیلی خیلی دور !
نه دستم به دستانت می رسد و نه چشمانم به نگاهت
به آن نگاه مهربان و دست نیافتنی ات .
انسان هیچ گاه از یاد نمی برد خواسته های از دست رفته اش را
اگر بگویم ... بگویم .... هیچ هیچ مهربان ! دیر شده آن هم برای همه چیز .
گفتم دلم برایت تنگ شده است ...باور نکردی !
گفتم تا به ابد در قلبم هستی ... باور نکردی !
گفتم دوستت داشتم و دارم ... باور نکردی !
هیچ کدام را باور نکردی !
فقط خندیدی و من خنده ات را خوب تعبیر کردم . و باز هم خندیدی به سادگیم و من
باز هم خنده ات را خوبی تعبیر کردم .
چه سراب باطلی .... درست مانند سرابی برای من
خداوندا آرزو کردم و آرزو دارم .
رگه ی سپید مرمر سبز چمن زمزمه می کرد .
و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد .
پریان می رقصیدند
و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود .
زمزمه های شب مستم می کرد پنجره ی رؤیا گشوده بود
و او چون نسیمی به درون وزید .
اکنون روی علف ها هستم و نسیمی از کنارم می گذرد .
تپش ها خاکستر شده اند . آبی پوشان نمی رقصند
فانوس آهسته پایین و بالا می رود
هنگامی که او از پنجره بیرون می پرید
چشمانش خوابی را گم کرده بود جاده نفس نفس می زد
صخره ها چه هوسناکش بوییدند !
فانوس پرشتاب ! تا کی می لغزی
در پست و بلند جاده ی کف بر لب پر آهنگ ؟
زمزمه های شب پژمرد رقص پریان پایان یافت .
کاش اینجا نچکیده بودم !
هنگامی که نسیم پیکر او در تیرگی شب گم شد
فانوس از کنار ساحل براه افتاد
کاش اینجا ـ در بستر پر علف تاریکی ـ نچکیده بودم !
فانوس از من می گریزد چگونه برخیزم ؟
به استخوان سرد علف ها چسبیده ام .
و دور از من فانوس
در گهواره ی خروشان دریا شست و شو می کند .
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 9:9 توسط فرشته |
زمان گذشت....
عقربه ۱۱ شب را نشان می دهد .
من اینجا چه می کنم........ در این اتاق تاریک وهم آلود ! خودم نیستم
این سایه ای از من است. سایه ای که می خواهد فریاد زند از آنچه هست و نیست .
باز هم تاریکی ..
می ترسم........من می ترسم !
شاید وقتی دیگر گفتم آری شاید وقتی دیگر
وقتی که او با من باشد و ترسی نداشته باشم...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:6 توسط فرشته |
دلم......ای دل بی کس و تنها ! مانند گذشته نیستی !
- بوی گناه می دهم .
آری می دانم ، گناه تمام یاخته های وجودم را پر کرده .
ای گناه لذت بخش
ای گناه !
چرا دیگر مثل گذشته ها نیستس ؟
چرا .....؟ چرا مغزم را پرکردی از ایمان به او ؟
دلم گرفته......
می دانم......حرفها نگفته دارم . انگار دستانم در سیمان فرو رفته
نمی توانم حرف دل را بنویسم .
دلم هوای..........
دلم هوای او را کرده............!
پر بود از مهربانی !
به چشم یک عاشق !
به چشم یک دیوانه
پر بود از تب هوس آلود عشق پر بود از زندگی
خیانت........... خیانت فرشته به خدایش .
و شیطان او آمد..........شیطان
برایم هدیه ای از گناه آورد
نامهربانی ها و شب نخوابیدن ها .
هیس...........ساکت .
شیطان نبیند اگر ببینند دستهایت را دستبندی از جفا می بندند
شلاقت می زنند
و قهقه ی خدا.... شاید هم چشم ترش !
امروز دادگاه دارم محکومم کردند
به چیزی که داشتم و حال ندارم !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:56 توسط فرشته |